تبليغاتX
شرور عاشق
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
.....

 

دلم می خواهد پنجره قلبم را باز کنم و تمام رازهای ناگفتنی را که شهامت گفتنش را ندارم بگویم ولی افسوس که جرات چنین کاری را ندارم افسوس که هیچ کس نمی داند درد من از چیست درمانم از کیست چه چیز است که اینجور عذابم می دهد چه چیز است که مرا سرمست می کند

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در سه شنبه 1386/12/21 ساعت 23:54 | 
بازم من و تو

تو همون شعر غريبي ، عاشقونه بي فريبي

تو براي دل خوشي هام  ، يه سبد ستاره چيدي

تو همون ناجي عشقي ، تو همون نسيم دريا

كاش برام خبر بياري از طلوع صبح فردا

*****

منم اون دختر تنها ، عاشق يه جور سكوتم

تو طلوع جايي نداشتم ، من بايد تنها مي موندم

منم اون سردي يك آه ، با غريبي هم نشينم

تو دل جسته لطيفم ، چيزي جز غم نمی دیدم

منم اون تاريكيه شهر ، وقتي اومدي سراغم

دل من روشن شد از عشق ، تو چراغ شب تارم

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در پنجشنبه 1386/11/11 ساعت 23:52 | 
پناه

 

در ناگهانی يك لحظه بی قرار

پنجره را به بهانه ات گشودم

پس از خیرگی چشمانم

تو آرام آرام دور شدی

و من که نمی دانم

 از عشق بود یا تنهایی

بار دیگر به باران پناه بردم

و برای آمدنت دعا کردم

 

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در چهارشنبه 1386/09/07 ساعت 22:12 | 
انتظار

 

انتظار همیشه زیباست

اگر چه، در تب دیدارش می سوزی

اگر چه ، نگاه مضطربت بر در نشسته.

اگرچه ، نمیدانی که او را دوباره خواهی دید.

انتظار زیباست

زیبایی امید دیدنش،

زیبایی پایان انتظار،

و چشم در چشمش میدوزی،

تا از نگاهت بخواند چه سخت ،

در انتظارش بودی

انتظار همیشه زیباست.

 

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در چهارشنبه 1386/08/16 ساعت 22:36 | 
من به تو قول میدهم

در سكوت است

كلماتي كه تو هرگز نمي گويي

من آنرا در چشمان تو ميبينم

هميشه به همان روش شروع ميشود

به نظر ميرسد كه مانند همه كس ما ميدانيم كه در هم ميشكند

آيا كس ديگر تا كنون عاشق مانده است ؟

 

قول ميدهم به تو از ته قلبم

با تمام آنچه هستم

عاشقت خواهم بود تا زمانيكه مرگ ما را از هم جدا كند

قول ميدهم به تو به عنوان يه عاشق و يك دوست

عاشقت خواهم بود و هرگز دوباره عاشق كسي ديگر نشوم

 

من ميبينم تو را كه به من نگاه ميكني

وقتي كه فكر ميكني من متوجه تو نيستم

و به دنبال نشانه اي هستي

كه احساسات من چقدر عميق است

 

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در چهارشنبه 1386/08/09 ساعت 21:52 | 
عشق من

كلمه اي نگو ، من ميفهمم

تو مي خواهي بداني  آيا من هنوز عاشق تو هستم ؟

 

من به تو وفادار خواهم بود تو باشي يا نباشي

تو را دوست داشته و خواهم داشت

من هرگز اجازه نمي دهم كه عشق تو از پيش من برود

هرگز اجازه نميدهم از ذهن من بروي

براي هميشه به يادت خواهم ماند

نه اينكه من نمي توانم بدون تو زندگي كنم

فقط هرگز نمي خواهم زندگي بدون تو را امتحان كنم

 

هنوز هم هر شب روياي زيباي تو را ميبينم

حتي همين لحظه هم تو در كنارم نشستي

در واقع از همان روزي كه خداحافظي كردي هيچ كاري را بدون تو انجام ندادم

 

پس فقط به چشمان من نگاه كن

و تو خواهي فهميد عزيزم

من قلبم را به تو داده ام

بسيار صادقانه و براي هميشه

و هيچ چيز نمي تواند تو را از من جدا كند

تو هميشه اينجا در قلبم خواهي بود

مهم نيست كه چه اتفاقي افتاده يا ميافتد

تو ميتواني به عشق من اعتماد كني .

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در دوشنبه 1386/08/07 ساعت 21:46 | 
دیگر نمی توانم

 

دیگر نمی توانم

 بالهای پرنده دلم را بشکنم تا مانع پروازش بسوی تو شوم.

 

دیگر نمی توانم

 غنچه را که با هزاران امید در باغ دلک روییده ، زیر خاکستر نیم افروخته جانم مدفون کنم.

 

 دیگر نمی توانم

آرزوهایم را همراه با بادهای پاییزی به دست فراموشی بسپارم بهار رسیده.

 

نگاه کن

آیا موعد زیبای بازگشت نیست.!!!

 

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در پنجشنبه 1386/07/26 ساعت 23:35 | 
می دانی

 

 دیشب در عمق تنهاییم

 در سکوت پایان ناپذیر اتاقم

دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکرد

و هیچ جفایی نکرد

و هیچ کس را نیازارد

اما خود

ظلم و جفا دید

شکست و خرد شد.

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در پنجشنبه 1386/07/19 ساعت 13:24 | 
تولد

سلام

خوبين بچه ها

امروز ديگه واقعا احساس پيري كردم

چند سالي بود كه هميشه روز تولدم با انتظار سر ميشد ، انتظاري كه هرگز به جايي نميرسيد

اما امسال حتي اين انتظار هم نبود .

فقط تنهايي تنهايي و تنهايي

ديگه حتي خودم هم نميتونم احساسم رو درك كنم

هيچوقت اينقدر گنگ نبودم

بهر حال چون خيلي دلم گرفته بود خواستم اينجا دلم رو خالي كنم

اما بازم نميتونم

خيلي سخته از احساسي بگي كه ديگه براي خودت هم گنگ شده .

اما خوب اينم يه تجربه جديده

اولين تولدي كه هچكس بهم تبريك نگفت

پس نتيجه گرفتم كه پير شدم

آخه تولد مال بچه هاست.

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در سه شنبه 1386/07/17 ساعت 22:38 | 
|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در سه شنبه 1386/07/10 ساعت 0:12 | 
میبینم

در ميان هاي و هوي قطره ها
قطره اي تنها به روي موج ميبينم
سكوت سرد ساحل را
براي لحظه اي كوتاه
درون چشم دريا باز ميبينم
من آن افسانه افسونگر غم را
به روي غنچه لبهاي گلگونش
پر از آواز ميبينم.
من از فرياد يك پروانه ميگويم
من از تنهايي پاييز
من از سنگيني برگي براي تك درختي خشك
من از آوار ميگويم.
خدايا چشم من بنگر
كه ميبينم كه ميسوزد
ميان شعله ها پروانه اي عاشق
كه پرپر ميشود آخر
شقايق در دل طوفان سختيها
خدايا ديده ام ديدي؟!
چرا هستي به جان داغدارم باز بخشيدي؟!!
من از كنج دل خود راز با دلدار ميگويم
من آن راز مگو را باز ميگويم
من از درد نهان قطره اي تنها
ميان اشكهاي گرم و غمبارش
كه سوي گونه اي خسته
پريشان وار، آوار ميگردد
سخنها با خدا دارم
خدايا چشم من بنگر
هنوز اندوه جانكاهي
ميان چشمهاي خسته اش
انگار ميبينم.
خدايا چشم من بنگر
خدايا قلب او بنگر...

 

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در سه شنبه 1386/06/27 ساعت 15:26 | 
....

 

چه بي تابم

چه غمگينم چه تنهايم

تو را هر شب صدا کردم

نمي بيني نمي خوابم
بيا تا باورت گردد

که بي تو کمتر از خاکم

ولي با تو به افلاکم
بيا با آرزوهايم

بسازم خانه اي در دل

سراغم را نمي گيري

مگر بيگانه اي با دل؟

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در دوشنبه 1386/06/19 ساعت 22:6 | 

 

چشم هايم خالي است خالي از سايه سنگين نگاهي عاشق
دست هايم خالي است خالي از وسعت با هم بودن
خالي از حجم نوازشگر عشق
در كنار تو پر آواز شدن
در كنار تو به تنهايي و غم خنده زدن
با تو هم دم شدن با تو همراز شدن
با تو آغاز سخن از هر چيز
كيست با اين همه اميد دراز
با تو بودن با تو ماندن آرزوي تنهاي من است...

 

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در شنبه 1386/06/10 ساعت 22:39 | 

 

    ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم...

تا یادم نرفته است بنویسم:

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم،

دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد،

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست،

رفتی پیش از آن که باران ببارد...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است...

بی پرده بگویمت:

چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد!

گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است،

می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد، بی کنایه و ابهام،

پس از نو می نویسم:

سلام ! حال من خوب است

اما تو باور نکن...

 

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در جمعه 1386/06/02 ساعت 0:21 | 

 

آه اي دل غمگين، كـه به اين روز فكندت؟
فريـاد كـه از يـاد برفت آن هـمه پندت
اي مرغـك سرگشـته، كداميـن هوس‌آموز
بي‌ بال و پَرَت ديد و چنيـن بست به بندت؟
اي آهـوي تنهـاي گـريـزانِ پـريشـان
خون مي‌چكـد از حلقـه‌ي پيچان كمندت
اي جـام بـه هـم ريختـه، صد بار نگفتم
بـا سنـگـدلان يـار مشـو مي‌شكننـدت
آه، اي دلِ آزرده، دريـن هستـي كـوتـاه
آتـش بـه سـرم مـي‌رود، از آه بلنـدت
جـان در صدف شعر، گُهر كردي و گفتـي
صـاحب‌نظراننـد، پشـيـزي بِـخـرندت
ارزان‌تـرت از هيـچ گـرفتنـد و گذشتنـد
امـروز ندانـم كه فـروشنـد به چنـدت؟
جـان دادي و درسي به جهـان يـاد گرفتي
ارزان‌تـر از ايـن، درس محبـت ندهنـدت!

فريدون مشيري

 

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در پنجشنبه 1386/05/25 ساعت 23:6 | 
شیرینی

 

   خانم جواني در  سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود..  بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پروازهواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره  و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت  شيريني خريد...   اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم  با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست  روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود ..  

   وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت  برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد  ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و  حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت .ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه

   وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟ آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد  و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد..

   اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما

   وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> 

    فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي  شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم  نداره .

 

 

   A young lady was waiting for her flight in the boarding room of a big airport. As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies. She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace. Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.

   When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:  What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!?For each cookie she took, the man took one too. This was infuriating her but she didn?t want to cause a scene.

   When only one cookie remained, she thought: ?ah... What this abusive man do now?? Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.

   Ah! That was too much! She was much too angry now! In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.

   When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!

   She felt so ashamed!! She realized that she was wrong... She had forgotten that her cookies were kept in her purse. The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.

   while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him . And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.?

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در پنجشنبه 1386/05/18 ساعت 0:10 | 
از غریبانه
 

بايد از دغدغه هاي تو كه زيباست بگويم

يا ز هر چيز كه مربوط به آنهاست بگويم

 

نه ز محدوده مردابي خود، بايد از اين پس بگويم

فقط از تو كه دلت پهنه دزياست بگويم

 

دوست دارم همه عمر به كنجي بنشينم

از غريبانگي از عشق كه تنهاست- بگويم

 

به تو بيش از تو مي انديشم و خوشحال از آنم

كه بينديشي، شايد كمكي راست بگويم ...

 

 

شاعر: سهيل محمودي

 

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در جمعه 1386/05/12 ساعت 13:44 | 
سوال
 

سلام برو بچ

خوبید ؟

راستش شماها آدم رو شرمنده ميكنيد !!

من که موندم چه جوري از اين شرمندگي خلاص بشم .

 

آخه مگه ميشه يه وبلاگ روزانه حداقل 15-10 بازديد داشته باشه اما بعد از يك هفته 3-2 نفر شرارت كرده باشن ؟!

مگه شرارت کار بدیه که اینقدر ازش واهمه دارید ؟

بابا جرات داشته باشيد حتي اگه بدتون اومد يه انتقاد كنيد !!!

اما خوب ما یه کم بیشتر از این حرفا پررو هستیم

پس منتظر نظرات شماییم .

|+| <- شيطنتهاي شرور عاشق -> در پنجشنبه 1386/05/11 ساعت 15:33 | 
روز پدر

 

این شعر رو به مناسبت روز پدر به همه پدرهاي  مهربون تقدیم میکنم ،خصوصا بابا جون خودم

 

راستي شعر از شل سيلور استاين :

 

 

 

بابا ، چی میشه اگه

بابا ، چی میشه اگه خورشید دیگه در نیاد ؟

چی پیش میاد ؟

اگه خورشید نتابه ، تعجب می کنی

و با چشمای از حدقه در اومده به آسمون خیره میشی ،

و باد نور چشماتو به آسمونا می بره

و خورشید دوباره شروع به تابیدن می کنه ،

 

بابا ، چی میشه اگه باد نوزه ؟

اون وقت چی پیش میاد ؟

اگه باد نوزه ، زمین خشک میشه ،

قایقت دیگه حرکت نمی کنه ، پسرم ،

بادبادکت هم دیگه پرواز نمی کنه ،

اون وقت چمن مشکل تو رو به باد می گه ،

و باد دوباره شروع به وزیدن می کنه .

 

بابا ، اگه چمن دیگه رشد نکنه چی ؟

اون وقت چی میشه ؟

اگه چمن رشد نکنه ، اشک هات سرازیر میشه ،

و زمین با اشک چشم های تو سیراب میشه ،

بعد ، مثل محبت تو به من ،

چمن ها هم بزرگ می شن ،

و دوباره شروع می کنن به رشد کردن .

 

بابا ، اگه من تو رو دوست نداشته باشم چی ؟

اون وقت چی میشه ؟

اگه تو دیگه منو دوست نداشته باشی،

اون وقت دیگه چمن رشد نمی کنه ،

خورشید نمی تابه و باد هم نمی وزه .

اگه می خوای این دنیای قدیمی به کارش ادامه بده ،

باید باز هم منو دوست داشته باشی ، باز هم ، باز هم . . .

باز منو دوست داشته باشی

می شنوی پسرم ؟

بهتره منو دوست داشته باشی .

( تو منو دوست داری ، پسرم ؟ بله )

بهتر منو دوست داشته باشی .